محمد خزائلى
328
شرح بوستان ( فارسى )
ز بيگانگان چشم زن كور باد * چو بيرون ( 1 ) شد از خانه ، در گور باد چو بينى كه زن پاى بر جاى نيست ، * ثبات از خردمندى و راى نيست ، گريز از كفش در دهان نهنگ * كه مردن ( 2 ) به از زندگانى به ننگ بپوشانش از چشم بيگانه ، روى * وگر نشنود ، چه زن آنگه چه شوى ( 3 ) زن خوب و خوشطبع گنج است و يار * رها كن زن زشت و ناسازگار چه نغز آمد اين يك سخن زان دو تن ، * كه بودند سرگشته از دست زن يكى گفت : كس را زن بد مباد * دگر گفت : زن در جهان خود مباد زن نو كن اى دوست هر نوبهار * كه تقويم پارينه ( 4 ) نايد به كار كسى را كه بينى گرفتار زن ، * مكن سعديا طعنه بر وى مزن تو هم جور بينى و بارش كشى ، * اگر يك سحر در كنارش كشى حكايت ( 17 ) [ جوانى ز ناسازگارى جفت . . . . ] جوانى ز ناسازگارى جفت ، * بر پيرمردى بناليد و گفت : گرانبارى از دست اين خصم ( 5 ) چير ، * چنان ميبرم كاسيا سنگ زير به سختى بنه ، گفتش ، اى خواجه ، دل ، * كس از صبر كردن نگردد خجل به شب سنگ بالايى اى خانهسوز ، * چرا سنگ زيرين نباشى به روز ؟ چو از گلبنى ديده باشى خوشى ، * روا باشد ار بار خارش كشى درختى كه پيوسته بارش خورى ، * تحمل كن آنگه كه خارش خورى پسر ( 6 ) چون زده برگذشتش سنين ، * ز نامحرمان گو : فراتر نشين